Ms Word

?Word or World

Ms Word

?Word or World

#ماهخند

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۳۱ ب.ظ

اگر ماه میخندید شبیه تو میشد

سیلویا پلات


  • word

کتابی به رنگ سبز!

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۴۲ ب.ظ


ژوزف دوباره به سخن در آمد و گفت: «حوادث به نحوی مرا در اختیار گرفته اند که پسند خاطرم نبوده است.»

منالک پاسخ داد: «اهمیتی ندارد! من ترجیح می‌دهم به خودم بگویم که آنچه نیست همان است که‌ نمی‌توانست بوده باشد.»

+ مائده های زمینی، آندره ژید. این کتاب جز رنگ سبز نمی‌تواند باشد! به رنگ همان دفتری که در آن آنچه در ذهن دارم مینویسم.

  • word

مائده های زمینی

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۵۷ ق.ظ

اما تو خواهی فهمید که جز با شادی بسیار نمیتوان اندکی حق اندیشیدن برای خود خرید. کسی که خود را خوشبخت میداند و اندیشمند نیز است، به راستی نیرومند نامیده خواهد شد. ناتانائیل! بدبختی هرکس ناشی از آن است که همیشه اوست که مینگرد و آنچه می‌بینید به خود وابسته میکند.

+ مائده های زمینی، آندره ژید.

  • word

مائده های زمینی

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۲۷ ق.ظ

ناتانائیل! باید همه ی کتاب ها را در خود بسوزانی.

+ مائده های زمینی، آندره ژید. 

  • word

داداش!

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۳۹ ق.ظ
ساعت ۱۹:۱۲ شب بود، گوشی ام رو برداشتم و رفتم تو کریدور طبقه. شماره چهار کیبورد رو لمس کردم و بعد از دو بوق تماس برقرار شد. هیچ وقت بیشتر از چند ثانیه منتظرم نمیذاشتند. سلام پر انرژی و آمیخته به خنده اشون باعث شد تمام چهره ام پر از لبخند بشه. بلافاصله بلند خندیدم؛ ما باید همیشه مثل هم و هم زمان احوال پرسی میکردیم و همین طور همزمان جواب احوال پرسی مون رو میدادیم بدون استثنا! [آیکون ریختن قلب از توی چشم ها] با اینکه تو مهمونی بودند اما باز هم احوال خودم و امتحاناتم رو پرسیدند. خودم خداحافظی کردم و با لبخند برگشتم به اتاق.
به یاد شب قبل افتادم، عکس شون رو فرستاده بودند و من به خاطر شکم دار! شدنشون سر به سرشون گذاشته بودم که دیگه باید آستین ها رو براتون بالا بزنیم ^_^ آخر شب که متن پست paradise رو براشون فرستادم، چقدر هیجان زده شدم که گفتند: «از همون اول متن فهمیدم که کجا رفتی!» خوشبختی به همین سادگی برام معنی شد؛ خوشبختی یعنی کسی که بیشتر از هر کس دیگه ای میشناسدت خود برادرت باشه. :)
+صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل/ جانب عشق عزیز ست فرو مگذارش
  • word

مائده های زمینی

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۲۵ ب.ظ

هیجانات من همچون مذهبی پذیرنده است. می‌توانی این را درک کنی:

هر احساسی «حضوری» بی منتها ست.

+ مائده های زمینی، آندره ژید. احساس هم مثل سلامتیه، تا هست قدرش رو ... .

  • word

paradise

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۲ ب.ظ

انگار موجودی زیر پتو بود که‌ تمام بدنم را در هم می فشرد‌، از زیر پتو‌ بیرون پریدم و از روی تخت بلند شدم. نود درجه به چپ چرخیدم و به چشمای خودم توی آینه ی نه چندان تمیز اتاق خیره شدم.   

- نوچ! نمیشه این طوری، باید کاری کنم!   

نود درجه به چپ چرخیدم و در کمدم رو باز کردم، پالتو سورمه ای ام رو از آویز در آوردم و تنم کردم، کارت اتوبوس، کارت شناسایی و کارت بانکی رو هم گذاشتم تو جیب چپم. صد و هشتاد درجه به چپ چرخیدم. به سر جای اولم برگشته بودم.اما اگر به آینه نگاه میکردم دختر دیگه ای رو توش میدیدم. روسری تا کرده مشکی رو از زیر تخت بیرون آوردم و سرم کردم، هندزفری رو از روی بالش برداشتم و همراه گوشی گذاشتم تو جیب سمت راستم. به سه قدم از اتاق خارج شدم و خم شدم و اسپورت های آبی ام رو با اون بندهای صورتی دوست داشتنی اش به پا کردم و ایستادم. مهم نبود رنگ صورتی و آبی اصلا بهم نمیان، من دوستشون داشتم. 

کارم شروع شد!  

از ساختمون خارج شدم، نگاهی به سمت غرب کردم، حداکثر اگر نیم ساعت دیگه تا غروب آفتاب باقی مونده بود. هندزفری رو تو گوشم گذاشتم و آهنگ رو پلی کردم، این آهنگ بهم انرژی زیادی میداد، تموم نورون های سیستم عصبی ام رو داوطلبانه به ترشح آدرنالین وادار می‌کرد. به در مجموعه رسیدم، سمت راستم چند پسر جوون و نوجوون در حال روبوسی بودند. داشتم مسیرم رو کج میکردم تا از زیر گذر برم اون سمت خیابون که برگشتم و نگاهی به خیابون انداختم و موقعیت رو خوب دیدم، لبخند زدم و دویدم اون سمت خیابون، به سمت راست نگاه کردم، صبر کردم چند ماشین عجول رد بشن و بعد خودم رو رسوندم اون سمت خیابون بعدی. خنده ام گرفته بود، همیشه برای رد شدن از خیابون باید خریت به خرج میدادم. مدتی بود از خیابون ها رد نمی‌شدم و احتیاط میکردم، خوب بود که شده بودم همون دختر سابق. دشت اول!   

سوار واحد شدم و کارت زدم. واحد خلوت بود، دو تا خانم‌ جوون بیشتر نبودند که حدس زدم باید همه سن و سال خودم میبودند. یکی از خانم ها بدون آرایش و دیگری با آرایش کمی بود. رفتم کنار شیشه نشستم و شروع کردم بیرون رو ببلعم. همیشه بیشتر از هرچیزی، نشستن کنار شیشه واحد و نگاه کردن به مردم حالم رو خوب نمی کنه، واقعا هیچی بیشتر از این حالم رو خوب نمی‌کنه. دشت دوم رو هم زدم!  

نیم ساعت بعد به قطعه بهشت خودم، مرکز کتاب فروشی ها، رسیدم. اما یک ایستگاه بعد پیاده شدم تا کمی تو خنکی بعد از غروب آفتاب قدم بزنم. داشتم از ازدحام توی پیاده رو راه می‌رفتم که یک آبنبات بزرگ زرد ایموجی چشمم رو گرفت، کمی نگاهش کردم و دست دراز کردم و برش داشتم و به سمت پیشخوان مغازه رفتم و حساب کردم و از مغازه اومدم بیرون. فروشنده هم لبخند می‌زد بهم، اون هم حس خوبم رو فهمیده بود. کاورش رو باز کردم و چپوندم تو جیبم و خود آبنبات را گذاشتم دهنم، امم خوشمزه بود. اهمیتی نداشت که مردم نگاهم میکردند به دختر بالغی که داره کودک درونش را سخت نوازش میکنه. هیچ چیز برایم با اهمیت تر از نوازش این کودک با لباس گل گلی، موهای طلایی، لب های صورتی و کفش های آل استار نبود. حال من خوب بود. دیگه حالا رسیده بودم به قطعه ای از بهشتم، بسم الله گفتم و وارد شدم. اینجا مقدس بود. خنکی هوا، صدای آب، رنگ آبی حوض، نور زرد مغازه ها همه به وجدم آورده بودند. با خودم زمزمه کردم: ای صاحب کرامت شکرانه سلامت ... . دشت سوم!   

حالا که به اینجا اومده بودم آزاد بودم و رها. تمام پله ها را دوتا یکی کردم و رفتم طبقه دوم، اونجا باد فوق العاده روح بخش دلبری میکرد. بوی تلخ قهوه کافه اون نزدیکی، بوی رنگ روغن، چسب و چوب تمام حس های خفته ام رو بیدار کرده بود. بیش از هر زمان دیگه ای حس میکردم عاشق زندگی ام. به نرده جلوم تکیه زدم و دستام رو رها کردم تا باد انگشتام رو در آغوش بگیره و چشمام رو‌بستم و سعی کردم تا جزئی از اونجا بشم و اجازه دادم باد لبخندم رو، مثل یک قاصدک به دست هر کسی که احتیاج داره برسونه و شاید کمی حالش رو خوب کنه. ... روزی تفقدی کن درویش بی نوا را. دشت چهارم!  

از پله ها همون طور دو تا یکی برگشتم پایین و یک راست وارد کتاب فروشی شدم، موزیک رو قطع کردم و بعد از اجازه از فروشنده رفتم سراغ قفسه کتاب های خودم! و آروم رو به رو شون زانو زدم. پسری که اون نزدیکی داشت قفسه ها را دستمال میکشید با تعجب به من نگاه می‌کرد و من فقط لبخند میزدم، سن کمی داشت  امیدوارم روزی بتونه این حس عاشق کتاب بودن رو درک کنه. کتاب را انتخاب کردم و بعد از حساب کردن قیمتش از مغازه اومدم بیرون. از روی سکوی جلوی مغازه پریدم پایین. باز هم خنده ام  گرفت، اشتیاقم به پریدن از ارتفاع یکی دیگه از خریت هام بود که تصمیمی برای تغییرش نداشتم. دشت پنجم! 

کم کم باید بهشتم رو ترک میکردم. من به اینجا تعلق داشتم بازهم برمیگشتم. بر هم نمیگشتم خود اینجا به دنبالم می آمد. 

:)

  • word

معـــلم میگوید خود را

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۵۱ ب.ظ

بعضی از آدم ها را که دست روزگار، بی مزد ارزانی ات کرده، باید به بها برای خودت حفظ کنی. آنهایی که روزگار آنقدر گرم و سرد را بهشان چشانده که هر قطره از زندگی شان عصاره ای شده است ناب و اصیل. فقط باید چشمانت را ببندی و با تمام وجود مزه مزه اشان کنی تا که اگر خوش شانس باشی جزئی از وجودت شوند. آنهایی که انگار آفریده شده اند تا استاد باشند، مرشد باشند و اگر تو نخواهی مریدشان باشی چقدر نادان خواهی بود. چقدر خوشحالم که جسارت به خرج دادم، پشت سر قدم ها کوتاه استادم دویدم و ازشان در خواست کردم اجازه دهند  بعد از این همچنان وجودشان را در کنار خودم داشته باشم و ایشان چه سخاوتمندانه و فروتنانه مرا به مریدی پذیرفتند‌. الان دیگر کمتر برای آینده نیامده هراس دارم چرا که پشتم به مسیر پشت سر مرشدم گرم شده است، به استادی که لفظ معلم را برای خودشان بیشتر می‌پسندند.

  • word

آنچه در گیر من است

سه شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۱۰ ق.ظ

هیجان زده و عصبانی ام، میتونم جیغ بکشم، گله کنم و طلب کار باشم اما بعدش آروم بگیرم و گریه کنم. چند دقیقه پیش کسی را یافتم که موجودیت مجازی برایم داشته از تابستان سال نود وچهار تا الان و همیشه نبودش باعث ریکاوری کردن تمام ذهنم، سرچ هایش مداوم و بالا پایین کردن حساب گوگلم بوده. اما فقط کافی بود میبود تا گوشه ای از ذهنم به یادش آرام میگرفت. هیجانم تنها متعلق به خودم ست اما عصبانیتم تماما تقصیر اوست.

+ راستی می‌دانستی تصمیم داشتم اسم وبلاگم را بگذارم ارغوانی!

  • word

کودکی اعجوبه

سه شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۰۰ ق.ظ

هر کسی قصه ی خودش را داره، یکی بلند، یکی کوتاه، یکی پر از جزئیات، یکی پر از غم، یکی مزین به عشق یکی ... . بعضی از قسمت های قصه ها، منحصر به فرد، بامزه و جدا ناشدنی اند که اکثرا به دوران کودکی برمیگردند و فوق العاده جذاب اند‌. 

تا به همین سن من وقتی بخوام دست چپ و راست خودم رو تشخیص بدم باید خودم را توی کلاس اول ابتدایی تصور کنم که پشت نیمکت نشستم و حفظ کردم که در سمت راسته و پنجره سمت چپ! یا به تنهایی با شنیدن حروف چ و ج، نمیتونم ای دو حرف را از همدیگه تشخیص بدم، باید جوجه را تلفظ کنم تا ببینم اگر شبیه بود حرف ج و اگر شبیه نبود حرف چ را باید بنویسم. شما چی، شما هم اعجوبه اید؟ :)

  • word